35

تهیونگ از جیبش سه تا آبنبات بیرون آورد داد به بچه ها
جونگکوک دستشو دور گردنم حلقه کرد
¥مامان میشه یه لحظه بیای
-چیشده بابا؟
ته:تو مامانشی؟
-تهیونگ بخدا پا میشم یه کشیده میخابونم تو گوشتااا
ته:ای باباااا با اینم که نمیشه حرف زددد
+ ساکت شید ببینم بچه چی میخواد اومدم عزیزم
دنبال جین وو رفتم تو یکی از اتاقا
+بله پسرم؟
¥مامانی میخاستم یه چیزی بهت بگم
+خب،بگو؟
¥من..
یهو در باز شدو لانا اومد داخل
$منم میخام گوش کنممم
+لانا زشته برو بیرونن
$نهه مامانییی
¥لانا بمون ولی قول بده به کسی چیزی نگیاا
$باشه داداشییی
+خب حالا بگو پسرم
¥من از اون مرده میترسم(بغض)
+از کدوم مرده
¥همونی که منو می‌بره پارک
+منظورت آقای جانگه؟
¥اوهومم
لانا آبنباتشو لیس زد و گفت
$اله مامانی منم دیدمش قیافش خیلی تلسناکه لوی چشمش زخم داره
¥بهش فکر میکنم میترسمم
یهو لانا دوید رفت بیرون
$باباییی جین وو از آقای جانگ میترسههه(داد)
-چیی؟
یهو جین وو دوید رفت بیرون لانا رو هل داد که لانا افتاد روی زمین
¥تو قل دادی به کسی نگییی
$جیغغغغغ(گریه)
-خواهرتو چرا هل میدی جین وو؟(عصبی)
¥چون دهن لقی کردند
$باباییییی(گریه)
لانا رو بلند کردم بردم دادم به تهیونگ
ته:خوبی دایی جان
دیدگاه ها (۸)

P36

Last part

P34

P33

P2: mansion kimکه یهو یکی موهام رو کشید، فهمیدم، سانا بودسان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط